هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابري ساكت و خاكستري رنگ
زمين را بارش مثقال ، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
سرود كلبه ي بي روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولي از زوزه هاي باد پيداست
كه شب مهمان توفان است امشب
دوان بر پرده هاي برفها ، باد
روان بر بالهاي باد ، باران
درون كلبه ي بي روزن شب
شب توفاني سرد زمستان
آواز سگها :
"زمين سرد است و برف آلوده و تر
هواتاريك و توفان خشمناك است
كشد - مانند گرگان - باد ، زوزه
ولي ما نيكبختان را چه باك است
كنار مطبخ ارباب ، آنجا
بر آن خاك اره هاي نرم خفتن
چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه
عزيزم گفتم و جانم شنفتن
وز آن ته مانده هاي سفره خوردن
و گر آن هم نباشد استخواني
چه عمر راحتي دنياي خوبي
چه ارباب عزيز و مهرباني
ولي شلاق ! اين ديگر بلايي ست
بلي ، اما تحمل كرد بايد
درست است اينكه الحق دردناك است
ولي ارباب آخر رحمش آيد
گذارد چون فروكش كرد خشمش
كه سر بر كفش و بر پايش گذاريم
شمارد زخمهايمان را و ما اين
محبت را غنيمت مي شماريم
خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف كلبه ي بي روزن شب
شب توفاني سرد زمستان
زمستان سياه مرگ مركب
آواز گرگها :
"زمين سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاريك و توفان خشمگين است
كشد - مانند سگها - باد ، زوزه
زمين و آسمان با ما به كين است
شب و كولاك رعب انگيز و وحشي
شب و صحراي وحشتناك و سرما
بلاي نيستي ، سرماي پر سوز
حكومت مي كند بر دشت و بر ما
نه ما را گوشه ي گرم كنامي
شكاف كوهساري سر پناهي
نه حتي جنگلي كوچك ، كه بتوان
در آن آسود بي تشويش گاهي
دو دشمن در كمين ماست ، دايم
دو دشمن مي دهد ما را شكنجه
برون سرما درون اين آتش جوع
كه بر اركان ما افكنده پنجه
و اينك سومين دشمن كه ناگاه
برون جست از كمين و حمله ور گشت
سلاح آتشين بي رحم بي رحم
نه پاي رفتن و ني جاي برگشت
بنوش اي برف گلگون شو ، برافروز
كه اين خون ، خون ما بي خانمانهاست
كه اين خون ، خون گرگان گرسنه ست
كه اين خون ، خون فرزندان صحراست
درين سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،
دويم آسيمه سر بر برف چون باد
وليكن عزت آزادگي را
نگهبانيم ، آزاديم ، آزاد.
م.امید
به هم دلی همه کس دست می دهد اول
فدای همت مردی که داد آخر دست .
ای مرغ گرفتار بمانی و ببینی
آن روز همایون که به عالم قفسی نیست
ه . ا . سایه
(نوشدارو )
سوگواران خموش
سوگواران تو امروز خموشند همه
که دهانهای وقاحت به خروشند همه
گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست
زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه
آه ازین قوم ریایی که درین شهر دوروی
روزها شحنه و شب باده فروشند همه
باغ را این تب روحی به کجا برد که باز
قمریان از همه سو خانه به دوشند همه
ای هران قطره ز آفاق هران ابر ببار
بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه
گر چه شد میکده ها بسته و یاران امروز
مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه
به وفای تو که رندان بلاکش فردا
جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه.
محمدرضا شفیعی کدکنی
سی ام نوامبر ، تولد مارک تواینِ ، کسی که کودکی های خیلی هامون بهش گره خورده ، با هاکلبری فین ، تام سایر ، شاهزاده و گدا و...
مارک تواین کنار رودخانه می سی سی پی بزرگ شد ، در زمانی که آمریکا تازه داشت شکل می گرفت . و این رودخانه جزئی از زندگی و خاطراتش شد و حضوری همیشگی در داستانهاش داشت . و این عبور ، این گذر و این رودخانه رو در هاکلبری فین می بینیم و حس می کنیم. زمانیکه ساموئل کلمنس (مارک تواین ) بچگی ش رو در آمریکا می گذروند برده داری و مسائل مربوط به اون رو در جامعه می دید و در نگاهش تاثیراتی داشت که ما بازتابش رو در داستانهاش می بینیم .
در دوازده سالگی پدرش رو از دست داد و در یک چاپخانه مشغول به کار شد و شاید این اولین نزدیکی او با دنیای کتاب بود .کارک تواین کتابهای زیادی رو در اونجا خوند .
یکی از رویاهای مارک تواین سوار شدن بر موج ها بود و به این رویا رسید ، ناخدا شد و همین باعث شد که این نام رو برای خودش انتخاب کنه . "مارک تواین " یک اصطلاح در کشتی رانی به معنی "علامت دوم"ِ . وقتی کشتی به نزدیکی مقصد می رسه ، لنگر رو برای اندازه گیری به آب می ندازندو اگه هنوز به گل ننشسته باشه فریاد می زنن مارک تواین ، مارک تواین .
هاک و داستانهاش در کنار جیمی قسمتی از کودکی ماست که حتی اگه دیر به دیر بهش رجوع کنیم یا حتی اگه سالها بگذره و از خاطرمون گذر نکنن اما در ناخودآگاهمون اثری گذاشته که پاک شدنی نیست. ما آزادی خواهی رو با چشم های کودک و دلهای ساده مون از قلب بزرگ هاک و روح مهربان جیمی یاد گرفتیم . وقتی که هاک تصمیم گرفت جیمی رو نجات بده و روی یک کرجی زندگی ماجراجویانه ش رو در کنار جیمی شروع کنه ، و ما هم همراهشون شدیم.
شعر بی نام
بر سینه ات نشست
زخم عمیق کاری دشمن
اما ،
ای سرو ایستاده نیفتادی
این رسم توست که ایستاده بمیری
در تو ترانه های خنجر خون
در تو پرندگان مهاجر
در تو سرود فتح
این گونه چشمهای تو روشن
هرگز نبوده است
با خون تو ،
میدان توپخانه
در خشم خلق
بیدار می شود
مردم
زآن سوی توپخانه ، بدین سوی
سرریز می کند
نان و گرسنگی
به تساوی تقسیم می شود
ای سرو ایستاده
این مرگ توست که می سازد
دشمن دیوار می کشد
این عابران خوب و ستم بر
نام تو را ، این عابران ژنده نمی دانند
و این دریغ هست ، اما
روزی که خلق بداند
هر قطره خون تو محراب می شود
این خلق،
نام بزرگ تورا
در هر سرود میهنی اش
آواز می دهد
نام تو پرچم ایران است
خزر به نام تو زنده ست
خسرو گلسرخی . کتاب "بیشه بیدار" .
سلام.
"پریشان کن
اینک هجوم فاصله ها را"
فکر می کردم که برای تمام اونچه که برای آینده ی اینجا بودن در سر دارم و برای روزهایی که گذشت ، چی بگم . همین دو خط از خسروگلسرخی گویا ست .
باز شروع می کنم .
این بار بهتر از بارهای گذشته .
چاره ، نبودن نیست . چاره ، با هم بودنِ .و درست بودن .
"بودن را
چگونه بودن را
چگونه باید بودن را."
کتابایی هست که اگه پیداشون کنی ، اگه بفهمی شون ، اگه تو این بلبشوی گذاشتن و گذشتنا و ندیدنای بیمارگونه ، بتونی صبر کنی ، بتونی بمونی و اونچه رو که باید، ازش بگیری ، دیگه نمی تونی کنارش بذاری . کتابایی که هر روز و هر روز و هر روز چیزی دارن که بهت بدن.که دنیاتو عوض می کنن .که تو اونقدر می خونی اونقدر هر روز و هر شب باهاش زندگی می کنی که قسمتی از وجودت می شه قسمتی که نور می ده و راهی رو پیش روت روشن می کنه .
کویر و گفتگوهای تنهایی از این کتابان . کتابایی که هیچ وقت تموم نمی شن . قسمتی از زندگی و وجودت .
|
اين خبر از طريق بخش 'ارسال خبر نامه براي اعضاء سايت' از سايت انتشارات کاروان (www.caravan.ir) براي شما ارسال شده است. | ||||
| ------------------------------------------------------------ | ||||
فکر نمی کنم توضیحی احتیاج باشه . همه چیز رو درست همون طوری که از طرف سایت کاروان به دستم رسید گذاشتم . امیدوارم در جهت کشف استعداد های خاص همه ی دوستان عزیزم موثر باشه . حق یارتون .
|
...
بچه های ما "می فهمند"!برق هوش را در چشمهای تند بچه های برهنه حاشیه این کویر نمی بینی ؟
آری ،بچه های ما ،همه چیز را می فهمند.
حتی جهان را ، همه چیز جهان را ،انسان را ،همه چیز انسان را ، حرکت همه چیز را ، پوچی را ،معنی را ، دنیا را ،آخرت را ، برای خود را ، برای خلق را ،برای خدا را ،حتی شهادت را و ...
" توحید " را ،
" یک
جلوش ،
-تا بی نهایت-
صفرها " را
علی شریعتی.
.
.
.
تو بچه جان !
بچه 9 ساله ، ده ساله !
که هیچ بودی ، خاک بودی ، خوراک شدی ،
هشتاد سال دیگر ، یک بچه پیر می شی ، هیچ می شی ، خاک می شی ،
دور می زنی ،
دایره ای ،
بی جهت ، بی معنی ، تو خالی :
باز از آخر ، میرسی ، به اول ،
مثل صفر،
وقتی برای خودت زندگی کنی ،
وقتی بخوای فقط برای "خودت" باشی ،
تنها باشی ،
وقتی بخوای فقط با صفرها باشی ،
عمر تو ، مثل یک خط منحنی ، روی خودت دور می زنه ،
مثل صفر ،
باز از آخر ، میرسی ، به اول !
می مونی ، می گندی ،
مثل مرداب ، مثل حوض ،
بسته میشی ، مثل دایره ،
مثل "صفر" !
اما اگر جلو "یک" بنشینی ... ؟
اگر بخوای فقط برای "یک" باشی ،
از پوچی و از تنهایی در بیای ،
همنشین "یک" بشی ...؟
باید برای دیگران زندگی کنی
عمر تو ، مثل یک خط افقی ، پیش میره ،
مثل راه ،
مثل رود ،
وقتی بخوای از "خودت" ، دور بشی ،
از آخر ، به آبادی میرسی ، مثل راه
از آخر ، میریزی ، به دریا ، مثل رود
اما اگر جلو "یک" بنشینی ،
اگر بخوای فقط برای "یک" باشی ،
از پوچی و از تنهایی در بیای ،
همنشین "یک" بشی ،
باید برای دیگران "بمیری" ،
عمر تو ، مثل یک خط عمودی ، بالا میره ،
مثل موج ،
مثل طوفان ،
مثل یک قله بلند مغرور ،
تو تپه ها ،
مثل درخت سرو آزاد ،
تو خزه ها ،
-که رو به خورشید میرویه ،
به آسمان قد می کشه –
مثل یک "انسان بزرگ" ، یک "شهید" ،
یک "امام" ،
تو گرگ ها ، تو روباها ، تو موش ها ، تو میش ها ،
که "پا میشه " ، که " میایسته "،
بپا خیزی ، بایستی ،
تو صفرها ،
مثل "یک" !
بله ،
فقط "یک" عدده ،
زیرا :
فقط "یکعدد"ه،
شماره ستاره ها و ماهها ، ذره ها ، منظومه ها ،
زمین ها ، آسمان ها ،
جمادها ، نباتها ،
جانوران ، آدمیان
دیده ها ،ندیده ها
پست و بالا
زشت و زیبا
خوب و بدها
هر چه که هست
هر چه که تو این دنیا ست
هر چه که دنیا توش است
شماره تمام چیزهای عالم ،
"یک"
جلوش تا
-بی نهایت-
صفرها !
"یک" ی هست،
"یک" ی نیست،
غیر از "خدا" ،
هیچ چیز نیست،
هیچ کس نیست.
معمولا می نویسن حراج به علت تغییر کاربری . اما اینجا چیزی برای خرید و فروش نیست ، هر چی هست خاطره س ، چه خوب ، چه غیر از اون ، هر چند مختصر.
و خاطره ها عزیز می شن و می خوای که نگهشون داری . پس نگهشون می داری و راه رو عوض می کنی .
این جا ، از این به بعد ، از کتابایی می نویسم که باهاشون زندگی کردم و زندگی می کنم .
زیبا ترین بخش داستان که شیرینی عمیق و دلنشینی به من داد ، این قسمت از داستانِ . بخشی که پختگی و محبت رو از کلام جرج ، که با نامه ی پدر ، جان الوا ، بزرگ شد و گرم ، می شه حس کرد .
با حالتی جدی به او گفتم : " دختر پرتقالی عزیز ، من به تو فکر می کنم ، می توانی کمی دیگر صبر کنی ؟ " نمی توانستم او را در آنسوی در ببینم اما متوجه شدم که ناگهان ساکت شد . ادامه دادم : " در زندگی گاهی باید بتوانیم کم تر همدیگر را ببینیم . " وقتی جوابی از او نشنیدم اضافه کردم : " آیا در این جا مرد کوچکی هست ..."
در آن سوی در همچنان سکوت حکمفرما بود . اما بعد متوجه شدم که مامان در را فشار داد و خیلی آهسته از پشت در خواند : " که بتواند با خانم های کوچک بازی ... " اما بیش از این نتوانست به خواندن ادامه بدهد و شروع به گریه کرد . گریه کنان آهسته می خواند و من نیز به آهستگی با او همصدا شدم : " و سرانجام در رویای کوچکشان با هم بازی می کنند ... "
چیزی که بیشتر از خود داستان ، شیوه ی نوشتن ، شخصیت ها یا هر چیز دیگه ای تو این قصه برا من ارزشمنده کاریه که یه پدر برای پسرش می کنه . فوق العاده س . دلنشین و بی اندازه لطیف. اینکه بدونی داری می میری و برای بچه ای که یه روزی بزرگ می شه بنویسی . و اینقدر از عمق وجود ، اینقدر گرم از مهر . بیشترین چیزی که از این کتاب در من اثر می کنه همینه. یه نامه از سالای دور به سالای نزدیک.
راوی
دختر پرتقالی
نوشته ی : یوستاین گاردر
از یکم تا پانزدهم مهر ماه
"الذين يکفرون بآيات الله" کساني که به آيات خدا کفر مي ورزند،
"و يقتلون النبيين بغير حق " و کساني که پيامبران را به ناحق مي کشند ،
"و يقتلون الذين يامرون بالقسط من الناس" و کساني را از مردم مي کشند که به قسط و عدل دعوت مي کنند ،
" فبشرهم بعذاب اليم..."
مي بينيم در اين آيه ، قرآن ، سه مقوله را به هم پيوند مي دهد و در يک رديف نام مي برد:اول" آيات خدا " دوم " پيامبران " و سوم " از مردم کساني که به برابري مي خوانند"
و کافران خدا ، و قاتلان پيامبران و قاتلان مردم عدالتخواه را يک کاسه مي کند و همصف نشان مي دهد.
انگار برای همین روزها گفته شده.
تمام کتاب همین طوره.
اما دکتر ، کسی که این جمله ها رو نوشته همون کسی یه که می گه :
وندرین زندان من امشب شمع من
چشم خواهم شستن از این زندگی
تا که فردا همچو شیران بشکنند
ملتم زنجیرهای بندگی.
شهادت
دکتر علی شریعتی
فضا سازی کتاب فوق العاده بود ... اولین کتابی بود که به این سبک می خوندم ... فلاش بک و فلاش فورواردها باعث می شد هیچ نقطه گنگی باقی نمونه ... در کل جز کتاب های خوبی بود که تا به حال خوندم ...
بعد نیست این 5 درس رو در چند سطر خلاصه کنیم :
هیچ چیز تصادفی نیست ... هر کس در زندگی دیگری اثرگذار است و نمی توان یک زندگی را از زندگی دیگری جدا کرد.زندگی در حقیقت به پایان نمی رسد گاهی مسائل آنطور که به نظر میرسند نیستند .
اقاقیا.
اولین چیزی که من رو به این کتاب جذب کرد عنوان اون بود و این هیجان در طول داستان و با اومدن هر شخص جدید به قصه با من بود.
فکر می کنم نویسنده تا حد زیادی حس و حال ها را طبیعی در آورده.
وصف روزمرگی و حال و هوای زندگی ادی مخصوصا در سالهای آخر حال بدی داشت که اون هم از ضعف نویسنده نیست ،بلکه فکر می کنم به درستی انتقال این حال و هوا برمی گرده.
اما بیشترین چیزی که فکر می کنم از این داستان با من بمونه اون روح لطیفی یه که حتی در لحظات خشن داستان در گوشه ای به چشم دل می اومد و می موند.
امید.
زمستان است ...
امروز گذشت و يک سال شد.
اين کلمه ها و تمام اونچه که در دستاي ما به يادگار مونده می گه که نادر ابراهيمي هميشه هست
پيش ما
روحش و حضورش شاد.
راهش برقرار
در ماه آذر ،روزها خيلي زود شب مي شود.
هوا تاريک مي شد که برگشتم مدرسه.حسن در دفتر،روي ميز خوابش برده بود.دستم را روي موهاي زبرش کشيدم و تکانش دادم.
حسن!
بله آقا؟
پيدايش کردم.
بله آقا.
بلند شو حسن،بلند شو!مي خواهم بيايم و با پدرت آشنا بشوم.بايد پدر خيلي خوبي داشته باشي.نيست؟
خنديد.
بله آقا...
.
ادامه...
اين سه روز بعد از گم شدن دستکش ها پيش آمد ، و پيش آمد باز هم به دفتر کشيده شد.آقاي مدير صورت سرخ شده اش را گردشي داد به جانب من و گفت :آقاي ابراهيمي!کلاس شما دزد دارد.
جواب دادم :آقاي مدير !همه جا دزد دارد.دزد ،فرزند احتياج است.اگر کلاس من دزد دارد ،مدرسه ي شما دزد و فقير دارد-آقاي مدير-و چيزي شرم آور تر از فقر نيست.براي پوشاندن دستهاي فقر ،دستکش ها گم مي شود و براي پوشاندن گردن برهنه ي فقر ، شال گردن. مدرسه ي شما شاگرد هاي گرسنه دارد.کساني سر کلاس من درس مي خوانند که در بيست و چهار ساعت يک وعده غذاي بسيار بد مي خورند،من اين را به دقت مي دانم .
فراش مدرسه را صدا کردم و گفتم:حسن کفاش زاده را از حياط ورزش بياور اينجا!
حسن شاگرد اول کلاس من بود،نه کاملا،چون فرهاد امير کياني تهراني هم بود که پا به پاي او راه مي آمد.فقط در امتحان ثلث اول که بيست و چند روز پيش تمام شده بود حسن هميشه گرسنه بود.من گرسنگي را در خطوط غم انگيز صورت و حرکات دستهاي او مي توانستم ببينم.پيش از اين چند بار مهربان با او حرف زده بود و اقرار کرده بود که چدرش را بدون علت بيکار کرده اند و سالهاست که بيکار است.و هيچ نتوانست توضيح بدهد که از کجا خرج زندگي شان را به دست مي آورد.
پرسيده بودم : مادرت کار نمي کند؟
جواب داده بود :نه.
پرسيده بودم :پدرت گاه گاهي جايي کار نمي کند؟
جواب داده بود : نه .
و محبت من به اين حسن ،نمايان بود.درد او را آشکارا حس مي کردم که درد خاک من است.درد تاريخ زنده ي سرزمين من است.دوست داشتم که به روي موهاي زبر کوتاهش دست بکشم و او سرش را بچسباند به من و خودش را عزيز کند.من آخرين تکيه گاه او بودم.من فرهاد را هم دوست داشتم ، گرچه پدرش بارها سر راهم را گرفته بود و خواسته بود که چند ساعتي در منزل ، فرهاد را درس بدهمو من قبول نکرده بودم، اما اين دليل نمي شد که فرهاد را دوست نداشته باشم.دوست داشتم،بي آنکه نشان بدهم.هميشه در فرزندان اشراف چيزي هست که يک بورژوا رامغلوب مي کند.من نمي خواستم مغلوب شده باشم.
حسن آمد و ايستاد.
گفتم:آقاي مدير نگاه کنيد!اين حسن کفاش زاده شاگرد اول ثلث اول کلاس من است،تصميم گرفته بوديد به او جايزه ي بدهيد.
مدير با تعجب به حسن نگاه کرد و من حرفم را پي گرفتم.: آقاي مدير !آن دستکش ها را که مي خواستيد جايزه بدهيد عرض مي کنم.
گفت:آوه...بله...بله
و بلند شد و از قفسه دستکش ها را در آورد.پرسيد: همين جا مي دهيد يا سر صف؟
گفتم : همين جا. و بعد به حسن گفتم : شنيده يي که شال گردن علي گم شده ؟
گفت : بله آقا
پرسيدم : فکر مي کني کي آن را برداشته؟
گفت : نمي دانيم آقا
پاهايش مي لرزيد.
گفتم : حسن!دلم مي خواهد که خودت اين بچه را پيدا کني و به من نشان بدهي.
سرش را تکان داد و گفت که نمي تواند اين کار را بکند .گفت که اين کار جاسوسي ست و پدرش به او گفته هيچ کاري در دنيا بدتر از خبرچيني و جاسوسي نيست.
او را فرستادم رفت و باز فراش را صدا کردم.
فرهاد را بياور
فرهاد آمد و ايستاد.
گفتم : فرهاد!مي داني که در کلاس من دزد پيدا شده؟
گفت : بله آقا.
گفتم : نمي تواني حدس بزني که اين کار ،کار کيست؟
گفت: نه آقا.
گفتم : فرهاد !اگر ازت خواهش کنم که دقت کني و اين آدم را پيدا کني قبول مي کني؟
گفت: بله آقا.
گفتم که می تواند برود.علی را خواستم و گفتم که سعی می کنم شال گردنش را پیدا کنم .گفتم به پدرت بگو که مسئولیت گم شدن شال گردن را معلمم به عهده گرفته.بگو که او گفته اگر پیدا نشود مدرسه عین آن را خواهد داد.
*
روز دیگر ، بعد از ظهر ، پر علی هم آمد .گمانم بقال بود.وقتی وارد دفتر شد مثل بقالها سلام و علیک کرد و کلاهش را برداشت و همین طور آن را می زد به شلوارش.
آقای مدیر سرش پایین بود که خواهش کرد بنشیند و مرد نشست و همانطور کلاهش را می زد کنار شلوارش.آقای مدیر سرش را بلند کرد و گفت : بفرمایی خواهش می کنم. و مرد گفت : قضیه ی این دزدی ها چیست؟
کدام دزدی ها ؟
مرد گفت : الان مدتهاست که هر روز یک چیز بچه ها گم می شود . چهار روز پیش دستکش یکی از رفقای علی گم شد و پیدا نشد و حالا هم این یکی.چه فایده دارد شما بچه های مردم را دزد باسواد بار بیاورید؟
از آقای مدیر معذرتی خواستم گنگ و تلخ گفتم : این مساله یی نیست که هیچوقت در مدارس ما اتفاق نیافتاده باشد.خود بنده چهارده سال است معلم مدرسه هستم و بارها مثل این را دیده ام.باید صبر کرد و دزد را گرفت . توی محله ی شما هم دزد هست،اما کسی آن را به حساب محله ی شما نمی گذارد. از طرف دیگر ، ما به عهده گرفته ایم که اشیا گمشده را عینا به بچه ها پس بدهیم.
گفت : خوب بدهید دیگر ، چرا تعارف می کنید ؟ اگر شال گردن بچه ی مرا داده بودید که من مجبور نمی شدم در مغازه ام را ببندم و از کارو زندگی بیفتم.
گفتم : بسیار خوب،همین امروز.دیگر فرمایشی ندارید؟
گفت : قربان شما . و خداحافظی کرد و رفت.
ادامه...
- آقا دستکش های ما را دزدیده اند !
*
زنگ تفریحی بود که جلال به دفتر آمد . می دانی ؟ همانقدر که تو زندگی را دوست داری ، یک بچه کیف نو ، کفش نو و دستکش های نواش را دوست دارد.آیا مطمئنی که هیچ چیز هیچ کس را ندزدیده یی؟
- آقا دستکش های ما را دزدیده اند !
- کِی؟
- زنگ پیش ،آقا !
جلال حرف و صوت گریستن را خوب با هم کنار آورده بود.گفت که آن را – یادش هست – تا سر کلاس با خودش داشته.گفت که دستکش ها را دیروز خریده بوده و بدون آن نمی تواند به منزل برود، چون پدرش حتما خیلی سخت کتکش خواهد زد.
آقای مدیر به من گفت که تحقیق کنم شاید بتوانم دستکش های جلال را پیدا کنم.من گفتم : بسیار خوب ، سعی می کنم.
زنگ بعد ، سر کلاس توضیح دادم که دستکش های جلال گم شده و بدون آن نمی تواند به خانه برود.
- می فهمید؟ پیدا کردن دستکش ها کار سختی نیست ، چون هنوز هیچکس از مدرسه بیرون نرفته،اما من دلم می خواهد هر کس آن را برداشته – شاید اشتباها به جای دستکش های خودش – آن را پس بدهد.
نخواستم کیف و جیبهای هیچکدامشان را بگردم . این راه من نبود که به ارواح کوچک تاثیر پذیرشان صدمه یی بزنم.یک زنگ استراحت دادم.دم کلاس ایستادم و بچه ها را به صف ، بیرون کلاس نگه داشتم.بعد گفتم که یکی یکی بروند توی کلاس و هر کس دستکش را برداشته در کشوی میزهای عقب کلاس – که هیچوقت کسی پشت آن میز ها نمی نشست – بگذارد.به هر کدامشان هم یک دقیقه وقت دادم که بتوانندفکر کنند و بعد بیرون بیایند.
ساعتی بود پر اضطراب و تاسف انگیز – برای من و برای جلال ، بیشتر از من – که سر انجام همه جا را خالی یافتیم.و جلال بی مهابا گریست.
- آقا اگر پیدا نشود ما نمی توانیم برویم منزل.ما نمی توانیم،نمی توانیم.
با هم رفتیم دفتر به او گفتم که بهتر است گریه نکند ، چون اگر دستکش های او پیدا نشودخودم یکی برایش خواهم خرید.وقت تعطیل ، معلم ها جمع شدند ، پول هایمان را روی هم گذاشتیم و من و جلال رفتیم همانجا که دستکش ها را خریده بود .دستکش فروش ، جلال را باز شناخت و از گم شدن دستکش ها متاسف شد و در قیمت جفت تازه کوتاه آمد.جلال صورتش را شست و خندید ،اما رنگ سرخ چشمهایش عوض نشد.
*
فردا ، پدر جلال با دستکش ها به مدرسه آمد و گفت که صدقه قبول نمی کند.برایش روشن کردیم که سخن از صدقه نیست.من گفتم :" قربان ، جلال فکر می کرد که گم شدن دستکش ها شما را ناراحت خواهد کرد ، نه به دلیل پول آن بلکه به این دلیل که شما در لیاقت پسرتان شک می کردید." اما پدر جلال روشن نشد که نشد، و سخت هم ایستاد.و همه ی ما را دلگیر کرد.وقتی می رفت گفت : کاری کنید که بچه ها از حالا راه و رسم دزدی را یاد نگیرند.
بی انصاف شده بودم که گفتم : پس شما مخالف این راه و رسم نیستید ، فقط وقتش را مناسب نمی دانید.
جواب نداد.
و دستکش ها روی میز مدیر افتاده بود که ما رفتیم.
*
گاهی فکر می کنی که مردم را "باید" شکنجه داد . گاهی شکنجه را به صورت یک راه حل عادلانه می پذیری .از تو عزیزی را دزدیده اند.ده نفر را هم گرفته اند که می گویند بدون شک یکی از ده نفر دزد است.در بازجویی همه انکار می کنند .آنوقت تو فکر می کنی اگر آنها را زیر شکنجه چینی بگذارند ، ناخنهایشان را یکی یکی بکشند ، با آتش سیگار بدنشان را بسوزانند، تا اقرار کنند ، کار بسیار عادلانه یی انجام گرفته است ، اما یادت نرود که فقط یکی از این ده نفر را باید مجازات کرد نه همه ی آنها را.و همین جاست که تو دیگر عادل نیستی. و من تو را پشت در بسته ی کلاسم می آورم و آهسته در گوشت می گویم: هیچ کدام از این ده نفر دزد نبودند.می فهمی ؟ هیچ – کدام ! و بعد در کلاسم را باز می کنم.
- بفرمایید آقای بازرس! به بچه های من نگاه کنید ! به چشمهایشان ، به صورت هایشان ، به دستها و حرکاتشان. خوب؟کدام یکی از اینها دزد هستند؟
علی ، یکی از بچه های کلاس من با رنگ پریده و نگاه گیج بلند می شود.
- آقا شال گردن ما نیست.
*
ادامه...
*
عقیق از کتاب "افسانه ی باران"
نوشته ی : استاد نادر ابراهیمی.
داشتم جلسه نقد و بررسی کتاب " دا " رو نگاه می کردم ، یادم افتاد چقدر دلم برای اینجا تنگ شده.
هنوز به اندیشه ی درستی برای ادامه نرسیدم.اما حالا می دونم که این جا رو دوست دارم .
حتی اگه فقط خودم بهش سر بزنم.
داشتم جلسه نقد و بررسی کتاب " دا " رو نگاه می کردم ، یادم افتاد چقدر دلم برای اینجا تنگ شده.
هنوز به اندیشه ی درستی برای ادامه نرسیدم.اما حالا می دونم که این جا رو دوست دارم .حتی اگه فقط خودم بهش سر بزنم.
تمام شد
و مسلما نه اونطور که می خواستم.
و هر روز که به اینجا سر می زنم چیزی بیشتر از قبل به من می گه که رها کنم.
پس باور می کنم و رها .
زمستان است...
گاهی نوشته هایی رو می خونم که دلم می خواد پاره پاره شون کنم
کتابای سرد بی معنی بی روح بی امید
پوچ
اونوقت می گم انگار می شه قلم به دست گرفت و هر چی خواست نوشت و به خورد آدم داد.
نه
چیزی که خدا بهش قسم می خوره این نیست.
اما هبوط
آی آی آی این کلمه هایی که ...
چی می تونم بگم
جز از خودشون
کلمه هایی که هر کدوم انفجاری رو به بند می کشن
و می بینی و حس می کنی که همینه.
از درون آتش می گیری و حتی تلخی و دردش برات لذت بخشه.
با تمام وجودت درک می کنی که آره اینه اون عظمتی که خداوند بهش قسم می خوره.
کلمه ها وجودت رو به آتش می کشن و تو هر بار بیشتر می سوزی و باز هر بار بیشتر طلب می کنی.
تو هر بار بیشتر می سوزی وبیشتر طلب می کنی.
بیشتر...
امید.
سالها پیش شخصی رو به اسم امید گم کردم ما با هم کتاب هبوط رو خوندیم
هر دوی ما آن روزها در حالت شبه فلسفی عجیبی بودیم .
کتاب اتفاقی دستمان رسید. تمام بشو نبود با هر خطی وهر جمله ای انگار
دریچه ای بر ذهن تاریکمان گشوده میشد
بعد هبوط تنها شدیم................
غلامرضا