تبليغاتX
! دوست کاغذی من سلام
 

هوا سرد است و برف آهسته بارد
 ز ابري ساكت و خاكستري رنگ
 زمين را بارش مثقال ، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
سرود كلبه ي بي روزن شب
 سرود برف و باران است امشب
 ولي از زوزه هاي باد پيداست
 كه شب مهمان توفان است امشب
 دوان بر پرده هاي برفها ، باد
 روان بر بالهاي باد ، باران
 درون كلبه ي بي روزن شب
 شب توفاني سرد زمستان


 آواز سگها :


"زمين سرد است و برف آلوده و تر
 هواتاريك و توفان خشمناك است
 كشد - مانند گرگان - باد ، زوزه
ولي ما نيكبختان را چه باك است 
 كنار مطبخ ارباب ، آنجا
 بر آن خاك اره هاي نرم خفتن
 چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه
عزيزم گفتم و جانم شنفتن
وز آن ته مانده هاي سفره خوردن
و گر آن هم نباشد استخواني
 چه عمر راحتي دنياي خوبي
 چه ارباب عزيز و مهرباني
ولي شلاق ! اين ديگر بلايي ست
بلي ، اما تحمل كرد بايد
 درست است اينكه الحق دردناك است
ولي ارباب آخر رحمش آيد
گذارد چون فروكش كرد خشمش
 كه سر بر كفش و بر پايش گذاريم
شمارد زخمهايمان را و ما اين
محبت را غنيمت مي شماريم

خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف كلبه ي بي روزن شب
شب توفاني سرد زمستان
زمستان سياه مرگ مركب

 
آواز گرگها :


"زمين سرد است و برف آلوده و تر
 هوا تاريك و توفان خشمگين است
كشد - مانند سگها - باد ، زوزه
زمين و آسمان با ما به كين است
شب و كولاك رعب انگيز و وحشي
شب و صحراي وحشتناك و سرما
بلاي نيستي ، سرماي پر سوز
 حكومت مي كند بر دشت و بر ما
نه ما را گوشه ي گرم كنامي
 شكاف كوهساري سر پناهي
 نه حتي جنگلي كوچك ، كه بتوان
در آن آسود بي تشويش گاهي
 دو دشمن در كمين ماست ، دايم
دو دشمن مي دهد ما را شكنجه
برون سرما درون اين آتش جوع
كه بر اركان ما افكنده پنجه
و اينك سومين دشمن كه ناگاه
برون جست از كمين و حمله ور گشت
سلاح آتشين  بي رحم  بي رحم
نه پاي رفتن و ني جاي برگشت


بنوش اي برف  گلگون شو ، برافروز
 كه اين خون ، خون ما بي خانمانهاست
كه اين خون ، خون گرگان گرسنه ست
كه اين خون ، خون فرزندان صحراست
درين سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،
دويم آسيمه سر بر برف چون باد
 وليكن عزت آزادگي را
نگهبانيم ، آزاديم ، آزاد.

م.امید

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/10/11ساعت توسط امید |

 

 

به هم دلی همه کس دست می دهد اول

فدای  همت  مردی  که  داد  آخر  دست .

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/10/04ساعت توسط امید |

 

ای مرغ گرفتار بمانی و ببینی

آن روز همایون که به عالم قفسی نیست

 

ه . ا . سایه

 

(نوشدارو )

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/09/20ساعت توسط امید |

 

سوگواران خموش

 

سوگواران تو امروز خموشند همه

که دهانهای وقاحت به خروشند همه

گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست

زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه

آه ازین قوم ریایی که درین شهر دوروی

روزها شحنه و شب باده فروشند همه

باغ را این تب روحی به کجا برد که باز

قمریان از همه سو خانه به دوشند همه

ای هران قطره ز آفاق هران ابر ببار

بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه

گر چه شد میکده ها بسته و یاران امروز

مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه

به وفای تو که رندان بلاکش فردا

جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه.

 

محمدرضا شفیعی کدکنی

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/09/13ساعت توسط امید |

 

سی ام نوامبر ، تولد مارک تواینِ ، کسی که کودکی های خیلی هامون بهش گره خورده ، با هاکلبری فین ، تام سایر ، شاهزاده و گدا و...

مارک تواین  کنار رودخانه می سی سی پی بزرگ شد ، در زمانی که آمریکا تازه داشت شکل می گرفت . و این رودخانه جزئی از زندگی و خاطراتش شد و حضوری همیشگی در داستانهاش داشت . و این عبور ، این گذر و این رودخانه رو  در هاکلبری فین می بینیم و حس می کنیم. زمانیکه ساموئل کلمنس (مارک تواین )  بچگی ش رو در آمریکا می گذروند برده داری و مسائل مربوط به اون رو در جامعه می دید و در نگاهش تاثیراتی داشت که ما بازتابش رو در داستانهاش می بینیم .

در دوازده سالگی پدرش رو از دست داد و در یک چاپخانه مشغول به کار شد و شاید این اولین نزدیکی او با دنیای کتاب بود .کارک تواین  کتابهای زیادی رو در اونجا خوند .

یکی از رویاهای مارک تواین سوار شدن بر موج ها بود و به این رویا رسید ، ناخدا شد  و همین باعث شد که این نام رو برای خودش انتخاب کنه . "مارک تواین " یک اصطلاح در کشتی رانی به معنی "علامت دوم"ِ . وقتی کشتی به نزدیکی مقصد می رسه ، لنگر رو برای اندازه گیری به آب می ندازندو اگه  هنوز به گل ننشسته باشه فریاد می زنن مارک تواین ، مارک تواین .

هاک و داستانهاش در کنار جیمی قسمتی از کودکی ماست که حتی اگه دیر به دیر بهش رجوع کنیم یا حتی اگه سالها بگذره و از خاطرمون گذر نکنن اما در ناخودآگاهمون اثری گذاشته که پاک شدنی نیست. ما آزادی خواهی رو با چشم های کودک و دلهای ساده مون از قلب بزرگ هاک و روح مهربان جیمی یاد گرفتیم . وقتی که هاک تصمیم گرفت جیمی رو نجات بده و روی یک کرجی زندگی ماجراجویانه ش  رو در کنار جیمی شروع کنه ، و ما هم همراهشون شدیم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/09/09ساعت توسط امید |

 

شعر بی نام

بر سینه ات نشست

زخم عمیق کاری دشمن

اما ،

ای سرو ایستاده نیفتادی

این رسم توست که ایستاده بمیری

در تو ترانه های خنجر خون

در تو پرندگان مهاجر

در تو سرود فتح

این گونه چشمهای تو روشن

                            هرگز نبوده است

با خون تو ،

         میدان توپخانه

                    در خشم خلق

                               بیدار می شود

مردم

زآن سوی توپخانه ، بدین سوی

                           سرریز می کند

نان و گرسنگی

           به تساوی تقسیم می شود

ای سرو ایستاده

این مرگ توست که می سازد

دشمن دیوار می کشد

این عابران خوب و ستم بر

نام تو را ، این عابران ژنده نمی دانند

و این دریغ هست ، اما

روزی که خلق بداند

                   هر قطره خون تو محراب می شود

این خلق،

نام بزرگ تورا

             در هر سرود میهنی اش

                                   آواز می دهد

نام تو پرچم ایران است

خزر به نام تو زنده ست

 

 

خسرو گلسرخی . کتاب "بیشه بیدار" .

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/09/06ساعت توسط امید |

 

سلام.

 

"پریشان کن

اینک هجوم فاصله ها را"

 

فکر می کردم که برای تمام اونچه که برای آینده ی اینجا بودن در سر دارم و برای روزهایی که گذشت ، چی بگم . همین دو خط از خسروگلسرخی گویا ست .

باز شروع می کنم .

این بار بهتر از بارهای گذشته .

چاره ، نبودن نیست . چاره ، با هم بودنِ .و درست بودن .

"بودن را

چگونه بودن را

چگونه باید بودن را."

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/05ساعت توسط امید |

 

کتابایی هست که اگه پیداشون کنی ، اگه بفهمی شون ، اگه تو این بلبشوی گذاشتن و گذشتنا و ندیدنای بیمارگونه ، بتونی صبر کنی ، بتونی بمونی و اونچه رو که باید، ازش بگیری ، دیگه نمی تونی کنارش بذاری . کتابایی که هر روز و هر روز و هر روز چیزی دارن که بهت بدن.که دنیاتو عوض می کنن .که تو اونقدر می خونی اونقدر هر روز و هر شب باهاش زندگی می کنی که قسمتی از وجودت می شه  قسمتی که نور می ده و راهی رو پیش روت روشن می کنه .

کویر و گفتگوهای تنهایی از این کتابان . کتابایی که هیچ وقت تموم نمی شن . قسمتی از زندگی و وجودت .

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/30ساعت توسط امید |

 

اين خبر از طريق بخش 'ارسال خبر نامه براي اعضاء سايت' از سايت انتشارات کاروان (www.caravan.ir) براي شما ارسال شده است.
اگر پيشنهاد و يا انتقادي نسبت به ارسال اين خبر نامه داريد، آن را به آدرس info@caravan.ir ارجاع دهيد.

------------------------------------------------------------
پنج شنبه 23 مهر 1388
فرصت استثنايي براي داستان نويسان ايراني: نويسندگان داستان كوتاه ايراني، اگر مايليد آثارتان در يك آنتولوژي انگليسي منتشر شود، اين متن را بخوانيد.

انتشارات لايون لونژ، مؤسسه انتشاراتي انگليسي مستقلي است كه به نشر آثار خلاقه (داستان كوتاه، مقاله، شعر) مي پردازد. اين انتشارات قصد دارد در سال ۲۰۱۰ آنتولوژي دوم خود را كه اختصاص به داستان هاي كوتاه جهان دارد، منتشر كند. آنتولوژي اول در سال ۲۰۰۹ منتشر شد و به آثارخلاقه نويسندگان اروپايي اختصاص داشت. از برخي از نويسندگاني كه آثارشان در اين مجموعه منتشر شده بود، قبلاً اثري منتشر نشده بود و نشر اثرشان در اين آنتولوژي فرصتي به آن ها داده است تا آثار ديگر خود را به ناشران معرفي كنند.

اين انتشارات حق التاليفي براي آثار منتشر شده در نظر نگرفته است، اما همين انتشار داستان هاي كوتاه ايراني در كنار نويسندگان جهاني فرصتي ايجاد مي كند تا ادبيات معاصر ايران به خوانندگان غربي معرفي شود. البته حق نشر آثار همچنان متعلق به نويسندگان مي ماند و در صورت تمايل مي توانند اثر خود را در مجموعه هاي ديگر منتشر كنند.

آخرين مهلت ارسال آثار براي ناشر، ۳۱ دسامبر سال ۲۰۰۹ است. سپس آثار مورد داوري قرار مي گيرد و با نويسندگان آثار راه يافته به مرحله نهايي براي عقد قرارداد تماس گرفته مي شود. براي اطلاعات بيشتر به بخش ارسال آثار اين ناشر مراجعه بفرماييد يا آثار خود را به نشاني ايميل ناشر (submissions@thelionlounge.com) بفرستيد. فقط توجه بفرماييد كه براي ارسال آثار براي ناشر، بايد حتماً اول آن ها را به انگليسي ترجمه كنيد. چون دبيران تحريريه امكان خواندن آثار شما را به فارسي ندارند. البته در صورت پذيرش اثر شما، كار شما قبل از انتشار حتما ويرايش خواهد شد.

شرايط پذيرش:

- نثر: حداكثر ۳ داستان كوتاه، هركدام بيشتر از ۲۵۰۰ واژه نباشد.

- شعر: حداكثر ۵ شعر، جمعاً بيشتر از ۵ صفحه نباشد.

- آثار بايد به زبان انگليسي ترجمه و بعد ارسال شوند.

- مهلت ارسال ۳۱ دسامبر ۲۰۰۹

نشاني وب سايت ناشر: www.thelionlounge.com

ايميل ارسال آثار: submissions@thelionlounge.com

فرصت را از دست ندهيد. آثارتان را در معرض ديد جهانيان بگذاريد.

 

 

فکر نمی کنم توضیحی احتیاج باشه . همه چیز رو درست همون طوری که از طرف سایت کاروان به دستم رسید گذاشتم . امیدوارم در جهت کشف استعداد های خاص همه ی دوستان عزیزم موثر باشه .

حق یارتون .

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/29ساعت توسط امید |

 

...

بچه های ما "می فهمند"!برق هوش را در چشمهای تند بچه های برهنه حاشیه این کویر نمی بینی ؟

آری ،بچه های ما ،همه چیز را می فهمند.

حتی جهان را ، همه چیز جهان را ،انسان را ،همه چیز انسان را ، حرکت همه چیز را ، پوچی را ،معنی را ، دنیا را ،آخرت را ، برای خود را ، برای خلق را ،برای خدا را ،حتی شهادت را و ...

 

 

                                                         " توحید " را ،

 

" یک

          جلوش ،

                      -تا بی نهایت-

                                         صفرها " را

                                                              علی شریعتی.

.

.

.         

 

 

 

 

 

 

تو بچه جان !

بچه 9 ساله ، ده ساله !

که هیچ بودی ، خاک بودی ، خوراک شدی ،

هشتاد سال دیگر ، یک بچه پیر می شی ، هیچ می شی ، خاک می شی ،

دور می زنی ،

                     دایره ای ،

                                         بی جهت ، بی معنی ، تو خالی :

باز از آخر ، میرسی ، به اول ،

مثل صفر،

وقتی برای خودت زندگی کنی ،

وقتی بخوای فقط برای "خودت" باشی ،

تنها باشی ،

وقتی بخوای فقط با صفرها باشی ،

عمر تو ، مثل یک خط منحنی ، روی خودت دور می زنه ،

مثل صفر ،

باز از آخر ، میرسی ، به اول !

می مونی ، می گندی ،

مثل مرداب ، مثل حوض ،

بسته میشی ، مثل دایره ،

مثل "صفر" !

اما اگر جلو "یک" بنشینی ... ؟

اگر بخوای فقط برای "یک" باشی ،

از پوچی و از تنهایی در بیای ،

همنشین "یک" بشی ...؟

باید برای دیگران زندگی کنی

عمر تو ، مثل یک خط افقی ، پیش میره ،

مثل راه ،

مثل رود ،

وقتی بخوای از "خودت" ، دور بشی ،

از آخر ، به آبادی میرسی ، مثل راه

از آخر ، میریزی ، به دریا ، مثل رود  

اما اگر جلو "یک" بنشینی ،

اگر بخوای فقط برای "یک" باشی ،

از پوچی و از تنهایی در بیای ،

همنشین "یک" بشی ،

باید برای دیگران "بمیری" ،

عمر تو ، مثل یک خط عمودی ، بالا میره ،

مثل موج ،

مثل طوفان ،

مثل یک قله  بلند مغرور ،

تو تپه ها ،

مثل درخت سرو آزاد ،

تو خزه ها ،

-که رو به خورشید میرویه ،

          به آسمان قد می کشه –

مثل یک "انسان بزرگ" ، یک "شهید" ،

یک "امام" ،

تو گرگ ها ، تو روباها ، تو موش ها ، تو میش ها ،

که "پا میشه " ، که " میایسته "،       

بپا خیزی ، بایستی ،

تو صفرها ،

         مثل "یک" !

                           

 

بله ،

فقط "یک" عدده ،

زیرا :

فقط "یکعدد"ه،

شماره ستاره ها و ماهها ، ذره ها ، منظومه ها ،

زمین ها ، آسمان ها ،

جمادها ، نباتها ،

جانوران ، آدمیان

دیده ها ،ندیده ها

پست و بالا

زشت و زیبا

خوب و بدها

            هر چه که هست

هر چه که تو این دنیا ست

هر چه که دنیا توش است

شماره تمام چیزهای عالم ،

"یک"

              جلوش تا

                                 -بی نهایت-

                                                     صفرها !

"یک" ی هست،

                               "یک" ی نیست،

                                                        غیر از "خدا" ،

                             هیچ چیز نیست،

                                                       هیچ کس نیست.     

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/16ساعت توسط امید |

 

معمولا می نویسن حراج به علت تغییر کاربری . اما اینجا چیزی برای خرید و فروش نیست ، هر چی هست خاطره س ، چه خوب ، چه غیر از اون ، هر چند مختصر.

و خاطره ها عزیز می شن و می خوای که نگهشون داری . پس نگهشون می داری و راه رو عوض می کنی .

این جا ، از این به بعد ، از کتابایی می نویسم که باهاشون زندگی کردم و زندگی می کنم .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/07/14ساعت توسط امید |

 

زیبا ترین بخش داستان که شیرینی عمیق و دلنشینی به من داد ، این قسمت از داستانِ . بخشی که پختگی و محبت رو از کلام جرج ، که با نامه ی پدر ، جان الوا ،  بزرگ شد و گرم ، می شه حس کرد .

با حالتی جدی به او گفتم  : " دختر پرتقالی عزیز  ، من به تو فکر می کنم ، می توانی کمی دیگر صبر کنی ؟ " نمی توانستم او را در آنسوی در ببینم اما متوجه شدم که ناگهان ساکت شد . ادامه دادم : " در زندگی گاهی باید بتوانیم کم تر همدیگر را ببینیم . " وقتی جوابی از او نشنیدم اضافه کردم : " آیا در این جا مرد کوچکی هست ..."

در آن سوی در همچنان سکوت حکمفرما بود . اما بعد متوجه شدم که مامان در را فشار داد و خیلی آهسته از پشت در خواند : " که بتواند با خانم های کوچک بازی ... " اما بیش از این نتوانست به خواندن ادامه بدهد و شروع به گریه کرد . گریه کنان آهسته می خواند و من نیز به آهستگی با او همصدا شدم : " و سرانجام در رویای کوچکشان با هم بازی می کنند ... "

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/07/10ساعت توسط امید |

 

چیزی که بیشتر از خود داستان ، شیوه ی نوشتن ، شخصیت ها یا هر چیز دیگه ای تو این قصه برا من ارزشمنده کاریه که یه پدر برای پسرش می کنه . فوق العاده س . دلنشین و بی اندازه لطیف. اینکه بدونی داری می میری و برای بچه ای که یه روزی بزرگ می شه بنویسی . و اینقدر از عمق وجود ، اینقدر گرم از مهر . بیشترین چیزی که از این کتاب در من اثر می کنه همینه. یه نامه از سالای دور به سالای نزدیک.

 

راوی

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/07/06ساعت توسط امید |

 

دختر پرتقالی

نوشته ی : یوستاین گاردر

از یکم تا پانزدهم مهر ماه

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/01ساعت توسط امید |

 

"الذين يکفرون بآيات الله" کساني که به آيات خدا کفر مي ورزند،

"و يقتلون النبيين بغير حق " و کساني که پيامبران را به ناحق مي کشند ،

"و يقتلون الذين يامرون بالقسط من الناس" و کساني را از مردم مي کشند که به قسط و عدل دعوت مي کنند ،

" فبشرهم بعذاب اليم..."


مي بينيم در اين آيه ، قرآن ، سه مقوله را به هم پيوند مي دهد و در يک رديف نام مي برد:اول" آيات خدا " دوم " پيامبران " و سوم " از مردم کساني که به برابري مي خوانند"

و کافران خدا ، و قاتلان پيامبران و قاتلان مردم عدالتخواه را يک کاسه مي کند و همصف نشان مي دهد.

 

انگار برای همین روزها گفته شده.
تمام کتاب همین طوره.
اما دکتر ، کسی که این جمله ها رو نوشته همون کسی یه که می گه :

وندرین زندان من امشب شمع من
چشم خواهم شستن از این زندگی
تا که فردا همچو شیران بشکنند
ملتم زنجیرهای بندگی.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/05/18ساعت توسط امید |

 

 

شهادت

 

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/05/13ساعت توسط امید |

 

فضا سازی کتاب فوق العاده بود ... اولین کتابی بود که به این سبک می خوندم ... فلاش بک و فلاش فورواردها باعث می شد هیچ نقطه گنگی باقی نمونه ... در کل جز کتاب های خوبی بود که تا به حال خوندم ...
بعد نیست این 5 درس رو در چند سطر خلاصه کنیم :
هیچ چیز تصادفی نیست ... هر کس در زندگی دیگری اثرگذار است و نمی توان یک زندگی را از زندگی دیگری جدا کرد.زندگی در حقیقت به پایان نمی رسد گاهی مسائل آنطور که به نظر میرسند نیستند .

 

اقاقیا.

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/05/04ساعت توسط امید |

 

 

اولین چیزی که من رو به این کتاب جذب کرد عنوان اون بود و این هیجان در طول داستان و با اومدن هر شخص جدید به قصه با من بود.

فکر می کنم نویسنده تا حد زیادی حس و حال ها را طبیعی در آورده.

وصف روزمرگی و حال و هوای زندگی ادی مخصوصا در سالهای آخر حال بدی داشت که اون هم از ضعف نویسنده نیست ،بلکه فکر می کنم به درستی انتقال این حال و هوا برمی گرده.

 

اما بیشترین چیزی که  فکر می کنم از این داستان با من بمونه اون روح لطیفی یه که حتی در لحظات خشن داستان در گوشه ای به چشم دل می اومد و می موند.

امید.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/31ساعت توسط امید |

 

در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند

 

اثر : میچ آلبوم.

 

تا سي و يك تير۰

 

 

اطلاعات

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/18ساعت توسط امید |

 

 

زمستان است ...

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/03/25ساعت توسط امید |


 

امروز گذشت و يک سال شد.

اين کلمه ها و تمام اونچه که در دستاي ما به يادگار مونده می گه  که نادر ابراهيمي هميشه هست


پيش ما


روحش و حضورش شاد.
راهش برقرار

+ نوشته شده در شنبه 1388/03/16ساعت توسط امید |


و موعظه بود .تمام -موعظه .
بچه ها !دزدي کار خيلي بديست.دزد،آبرو ندارد.دزد يک روز خدا عاقبت رسوا مي شود.يک روز همه او را مي شناسند.به خدا يک روز دستش باز مي شود.امروز نشد ،فردا،فردا نشد فرداي ديگر.با کلاه بوقي مي برندش توي کلاسها ،توي همه ي شهر.با کلاه بوقي روي يک پا نگهش مي دارند.ديگر به هيچ مدرسه راهش نمي دهند.بي سواد مي ماند،زندان مي رود،کتک مي خورد.باعث خجالت پدر مادر مي شود.مي بيند.حالا مي بيند.
                                                                    *
شوراي خانه و مدرسه هم تشکيل شد.خيلي ها آمدند.پدر فرهاد هم بود.گفت:وضع بدي ست.در روحيه ديگران اثر مي گذارد.اگر آدمش را پيدا کنيد-و محتاج باشد-من کمک مي کنم که وضع زندگي اش روبراه شود.شنيدم که آقاي ابراهيمي مي گفتند:دزدي،فرزند احتياج است.حرف بدي نيست،من هم باور دارم،ولي راهي هم براي از بين بردن اين احتياج بايد وجود داشته باشد.و چکي کشيد و گفت:فعلا اين پول را لباس و کفش بخري و به هر کس که ندارد کمک کنيد.لباس يک رنگ هم -اگر ممکن است-نگيريد.متاثرشان مي کند.
ديگران اينطور آرام نبودند.فکر مي کردند که اين عادت،بچه هاي خودشان را هم مبتلا خواهد کرد.حتي يکي شان گفت:کلاس را تصفيه کنيد.بچه هاي مشکوک را بيرون کنيد!
گفتم : نمي شوداز اين کارها کرد.نمي شود حتي يک نفر را هم بيرون کرد"و فکر کردم"از کجا مي داند که پسر خودش نيست؟"
شوراي خانه و مدرسه هم نتيجه يي نداشت.فقط مقداري پول جمع شد که در ابتداي زمستان ،نعمتي بود.
                                                                             *
کم کم اوضاع آرام شد.
مثل اينکه موعظه هاي من کاري کرده بود.هيچکس براي اعتراف نيامد.اما همين بس بود که ديگر فرياد کسي هم بلند نشد.روزها در آرامشي مشکوک فرو مي رفتند.بعد از ضرب ،تقسيم مي آمدو بعد از تقسيم،تقسيم اعشاري.و باز دانش انساني،بي مصرف و باطل،توسعه مي يافت.سر و دستهاي حسن باز هم مي لرزيد.فرهاد پوتين هاي تازه مي پوشيد.علي شال گردن را مي انداخت دور گردنش.رضا خودنويس تازه يي خريده بود که مدرسه نمي آورد،اما به من گفت که خريده است.
و بعد،بعد از همه ي اينها،يک روز بعدازظهر،ميان دو زنگ،فرهاد پيش من آمد،مرا کناري کشيد و گفت حرفي دارد.
گفتم:بگو
گفت:اينجا نه آقا.
رفتيم بيرون.
گفتم:خوب؟
گفت:آقا جعبه ي مدادرنگي هاي من را زنگ پيش از کيفم دزديدند.
" آه ...نه.. اين ديگر تما شده بود،تمامِ تمام."
نگاهش مي کردم،اما حرفي براي گفتن نداشتم.
او به زمين نگاه مي کرد-يا به پوتين هايش -نمي دانم.
پرسيدم :نفهميدي،بالاخره نفهميدي که ...
سرش را بلند کردو همچنان که به تابلوي "درس معلم ار بود زمزمه ي محبتي."نگاه مي کرد آرام گفت:نه.
و در اين "نه" چيزي خوفناک يافتم.
يقه اش را گرفتم و صورتش را گرداندم.
مي داني ،نه؟حتما مي داني.
نه آقا ،نمي دانم.
مي داني،مي داني،من مطمئن هستم که مي داني.
و باز صورتش را گرداند به سوي"جمعه به مکتب آورد طفل گريز پاي را".
در حد سجود گفتم:فرهاد!تو قول داده بودي.تو به من قول داده بودي که پيدايش کني.تو خودت گفتي که کمک مي کني .نگفتي؟نگفتي فرهاد ؟
گفتم،گفتم آقا،اما حالا نمي دانم.مطمئن نيستم.
گفتم :عيب ندارد.بگو،بگو که فکر مي کني چه کسي آن را برداشته؟
سکوت کرد و آرام يقه اش را از دستم بيرون کشيد.
داشت ذليلم مي کرد.فرصت غالب شدن را در تنگ ترين معابر به چنگ آورده بود.آهسته عقب رفت و از کمي دور گفت:من جعبه رنگ را نمي خواهم.من شکايت نمي کنم آقا
رفتم به طرفش و گفتم:فرهاد!من امروز مي آيم خانه ي شما.اينطور نمي شود.
گفت:آقا چرا حرف حسن را قبول مي کنيد که مي گويد جاسوسي بد است ،اما حرف مرا...
فراش را صدا کردم.گفتم مواظب باش کسي از مدرسه بيرون نرود.همه ي درها را ببند و شروع کن به گشتن مدرسه.هم جا را بگرد،همه جا.اتاق پينگ پنگ،مستراح ها،انبار،پشت تخته سياه و هر جا را که به فکرت مي رسد بگرد.مواظب همه ي بچه ها باش و دم در کيف و جيب همه ي آنها را بگرد ،يکي يکي.من پي يک جعبه رنگ بزرگ مي گردم.
زنگ خورد و من با اضطرابي که دهانم را خيلي تلخ کرده بود به کلاس رفتم:چرا اين حرف را زد؟چرا ،چرا...يعني ممکن است؟چه معصوميتي...چه معصوميت ظالم و آراسته اي..."
                                                                       *
گفتم: کيف ها روي ميز!
کيف ها روي ميز آمد.
حسن کيف نداشت.چند نفر ديگر هم نداشتند.
گفتم زير ميزها را خالي کنيد!
يکي دو دفتر و کتاب روي ميز آمد.
گفتم : تکيه بدهيد!
همه تکيه دادند.
گفتم:جيب هايتان را خالي کنيد!
مدادهاي کوچک ،پاک کن هاي نيمه ساييده،دستمال هاي چرک،زنجيرها،کليدها،خودنويس ها،دفترچه هاي جيبي، يک قلم تراش کوچک،پول خرد،چند تکه گچ،چند تکه موم،چند عکس و چند جعبه ي مداد رنگي کوچک روي ميز آمد.
گفتم:بلند شويد!
همه بلند شدند.
يک لحظه فکر کردم پاهايم به زمين چسبيده است.کند و کوچک قدم برداشتم و به طرفشان رفتم.يکي از ته کلاس تکان خورد.
فرياد زدم:بي حرکت!
ديگر کسي تکان نخورد.
با دست به سينه ها،حد کمربند و پشت بچه ها مي کشيدم.خجل مي رفتم و به چشمهايشان نگاه مي کردم.همه رنگ باختند.
حسن باز هم مي لرزيد"نه،ممکن نيست،ممکن نيست."
خم شدم و زير ميز حسن را دست کشيدم و به چشمهايش نگاه کردم.
کنار گوشش گفتم:باز هم نمي تواني کمکم کني؟
سرش را تکان داد:نه آقا.
گفتم:بيا بيرون !
نفر اول بيرون آمد،حسن بعد از او،و نفر اول برگشت سر جايش.
گفتم:برو دفتر!
دو قدم راه رفت و بعد دويد.در را باز کرد و باز هم دويد.ديگر خوب نمي ديدم.آدمها و اشيا در کدورت فضا فرو رفتند.غباري برخاست و پيش ديدگانم ايستاد.روي کيف ها دست مي کشيدم و مي گذشتم.برگشتم کنار فرهاد.سرش پايين بود.سرش را بلند کردم.از ميان غبار،و در قلب صورت معصومش،دو دايره ي سياه اشرافي مي درخشيد،دو تکه رنگ براق،دو لکه جوهر زنده و برجسته،دو تکه رنگ باق،دو لکه جوهر زنده و برجسته،دوچکه قير مذاب،دو تکه عقيق سياه... و در نگاه کودکانه ي او پوزخند ترس آفريني به مسخرگي فقر ،به دلقکي اميد و به چيرگي نهايي عدالت بود.در نگاه او تمام بي رحمي هاي روزگار قديم و غلبه ي دردناک دنائت بود.در نگاه او شادي متروک و گمشده يي بود.در نگاه او ...قراردادي ابدي با شيطان بسته شده بود...
در آن دو تکه ي سياه ... در آن دو چکه قير مذاب...
دستهاي ما-دست من و او -آرام به طرف کيف رفتند.
گفتم:باز کن!
گفت:نه آقا!
                                                                         *
گفتم:بچه ها کيف هايتان را برداريد و برويد منزل!به رضا گفتم:فراش را بگو بيايد اينجا!آمد.گفتم:ولشان کن!ديگر نمي خواهم جايي را بگردي.بگذار بروند!
بچه ها با شادي باز يافته و کتمان ناپذيري اشياء شان را در جيب هايشان ريختند و گريختن.
کلاس خالي شد.
من ماندم و فرهاد.
گفتم:جمع کن!
دستمال و دفتر و عکس و زنجيرش را برداشت و در جيب هايش گذاشت.
گفتم:راه بيفت!من با تو مي آيم.
گفت:نه آقا -نه.
گفتم:زود باش،زود باش!
کيفش را برداشتم و رفتيم از کلاس بيرون.
جلوي دفتر ،آقاي مدير ايستاده بود.پرسيد:چرا تعطيل کرديد؟
گفتم:لازم بود.
گفت:اين را چکار کنيم؟
سر کشيدم توي دفتر و ديدم حسن دو زانو نشسته و گريه مي کند.
گفتم:باشد.بر مي گردم. و همچنان که با آقاي مدير حرف مي زدم دستم را فشردم روي کيف فرهاد.
                                                                      *
پيشخدمت مرا به اتاق مهمانخانه مي برد که فرهاد گفت:آقا ،کيف مرا بدهيد!
گفتم:لازمش دارم. پدر فرهاد آمد و گفت:خيلي لطف کرديد.چه خبر شده؟
در کيف فرهاد را باز کردم و جعبه رنگش را در آوردم و گذاشتم روي ميز.
گفتم:اين گم شده بود.
گفت:خوب؟
گفتم:همين.
مرا نگاه کرد و باز ،کشيده تر گفت:خوب؟
گفتم " همين" و با صدايي که مي لرزيد افزودم،بقيه هم اينجاست،توي منزل شما،توي اتاق فرهاد.يک شال گردن،يک خودنويس و يک جفت دستکش.
بلند شدم و بي خداحافظي بيرون آمدم.
                                                                       *

در ماه آذر ،روزها خيلي زود شب مي شود.
هوا تاريک مي شد که برگشتم مدرسه.حسن در دفتر،روي ميز خوابش برده بود.دستم را روي موهاي زبرش کشيدم و تکانش دادم.
حسن!
بله آقا؟
پيدايش کردم.
بله آقا.
بلند شو حسن،بلند شو!مي خواهم بيايم و با پدرت آشنا بشوم.بايد پدر خيلي خوبي داشته باشي.نيست؟
خنديد.
بله آقا...


.    

+ نوشته شده در شنبه 1388/03/16ساعت توسط امید |



شک داشتم .
و بدتر از اين ،مي ترسيدم.از همه ي آن بچه هاي کيف به دست ، از آن بچه ها که تا هفته ي پيش مثل موم در دستهاي  من بودند مي ترسيدم.وقتي فکر مي کردم که يکي ، يکي از ميان اينها که آرام نشسته اند و به من نگاه مي کنند دزد است ، دزدي شجاع و سر سخت،دزدي يکه تاز  و پايدار ريا، دزدي که هراس برملا شدن عملش و رسوا شدنش چيزي از قدرت او نمي کاهد، مرا مي ترساند.نه پس از گم شدن يک شال گردن و يک جفت دستکش.بعد از آنکه قلم يکي ديگر از بچه ها هم گم شد.دزديده شد.سر کلاس ،نيمه ي زنگ پسرک فرياد زد :آقا قلم ما نيست.
اين قلم را سال پيش از پدرش جايزه گرفته بود.چند بار هم به او گفته بودم که آن را سر کلاس نياورد،ولي گوش نکرده بود.قلم چاق و قشنگي بود . من خودم آن را دوست داشتم و هميشه دلم مي خواست وجودش را توي جيب بغلم حس کنم.
گفتم : حتما امروز آن را با خودت نياوردي.
گفت : آقا به خدا آورده بوديم.زنگ پيش دستمان بود.
گفتم :شايد زنگ تفريح آن را بردي بيرون ،از جيبت افتاده توي حياط.
گفت : نبرديم آقا .توي کيفمان گذاشتيم و درکيف هم قفل بود آقا
گفتم : اين ديگر تقصير خودت بود رضا.چند بار گفتم که اين قلم را سر کلاس نياور؟آوردي -گم شد.به من مربوط نيست.
گريه اش صدا داشت.
از کلاس فرستادمش بيرون.
مي ترسيدم.به هر کس نگاه مي کردم چهره يي ملکوتي و دزدانه داشت. در اعماق معصوميت چهره ها يشان مردي از ديوار بالا مي رفت،مردي گلوي زني را مي فشرد ،مردي از پشت ميله هاي زندان به من نگاه مي کرد.اين همه دزد؟اين همه دزد؟
نه فقط يکي.
                                                                     *
زنگ که خورد ايستادم کنار در و به چشمهاي همه ي بچه ها که بيرون مي رفتند نگاه کردم.حسن ايستاده بود يک کنار و پاهايش مي لرزيد،حتي سرش ،تمام سرش هم مي لرزيد.نرفت تا همه رفتند،و بعد آهسته به طرف من آمد.اينطور نديده بودمش.دلم گريست و در آن سرما دستم غرق عرق شد.آمد طرف من و وقتي رسيد به من يکباره سرش را لاي کت من فرو برد و گفت: آقا به خدا ما برنداشتيم.ما برنداشتيم به خدا-آقا.و گريه کرد.
گفتم : من که نگفتم تو برداشتي.
صداي گريه اش رنگ زرد داشت،رنگ زرد بلورين.و از غروب سرانجام پاييز نبود که همه جا را به رنگ برگ مي ديدم ،از رنگ صوت بود.
گفتم:حسن!من مي دانم که تو برنداشته يي.من مي دانم.چرا اينطور مي لرزي؟سردت است؟سرما خورده يي؟
سري تکان داد و گفت : آقا به خدا ما برنداشتيم.
                                                                     *
آقاي مدير و همه معلم ها توي دفتر بودند.آنطور نگاهم مي کردند که انگار خود من قلم را دزديده ام.
گفتم : چه خبرشده ؟ من که نمي خواستم پنجم را بگيرم.يادتان رفته ؟ آقاي يمين بايد پنجم را مي گرفت ،ولي وقتش کم بود و دانشگاه مي رفت.از من خواهش کرد کلاسش را قبول کنم.حالا توي اين کلاس دزد پيدا شده.به من چه که دزد پيدا شده؟
آقاي مديرگفت: لااقل مي توانستي جيب ها و کيف هايشان را بگردي.مي توانستي لختشان کني.
گفتم : نمي توانستم .اين کار من نيست آقاي مدير!پيش از اين هم به شما گفته بودم.اگر کفش هاي خود مرا هم سر کلاس من بدزدند من نمي توانم کسي را لخت کنم.اين کار ،کار يک نفر است نه سيو شش نفر.من نمي توانم سي و شش نفر را به خاطر يک نفر تحقير کنم.پنجم را از من بگيريد و بدهيد به آقاي يمين،خودش مي داند و دزد کلاسش.
آقاي يمين گفت:آقاي ابراهيمي ،مهم نيست.ما که حرفي نزديم.شما خودتان ناراحت هستيد.من بارها مثل اين را ديده ام .اينها دزد نيستند،فقط بچه هستند.
گفتم:دزد هستند،دزد.اينها به روش مسلط بر جامعه ي ما تاسي مي کنند.اينها راهشان را انتخاب مي کنند.اينها با سخت سري يک فيلسوف ،فلسفه ي زندگي آينده شان را پي ريزي مي کنند...من نمي دانم ...اينها دزد هستند،ولي چکار کنم؟عقلم نمي رسد،زورم هم نمي رسد.
                                                             *
دستم را دراز مي کردم-از انتهاي کلاس- و روي تخته مي نوشتم:دزد.
دستم طناب بلندي بود.مي رفتم روي ميزها-در ارتفاع-و فرياد مي زدم:ناخنهايتان را مي کشم،مي کشم،مي فهميد؟مشتم را باز مي کردم و يک مشت ناخن خشکيده ،يک مشت برگ زرد شمشاد را کف دستم مي ديدم.
حسن !بيااينجا!
حسن مي گفت:نه آقا-ما نه.
فرهاد!بيا اينجا!
فرهاد مي گفت:نه آقا -من نه
گاز انبري به بزرگي يک قيچي بزرگ باغباني در دستم بود.در خيابان هاي شلوغ مي دويدم پي حسن.
حسن بلند مي شد و گريان مي گفت:آقا من مي دهم.همه را يکجا پس مي دهم.
و بعد دست مي کرد تو جيبش و يک شال گردن بيرون مي کشي،شال گردن تمامي نداشت.مي آمد،مي آمد ،مي آمد،باز هم مي آمد.تمام کلاس پر شده بود از يک نوار پهن قهوه يي  و من مي گفتم::بس کن ،بس کن...
کيف تقي را باز مي کردم و خود نويس له شده را پيدا مي کردم.فرياد مي کشيدم :تو؟تو-تقي؟
نه آقا -ما نه .
و بعد مي زدم توي گوشش.هيچ صدا نداشت.صورتش مي پيچيد.و پهن مي شد .دستم سنگين بود.دستم يک تکه آهن سرخ بود.يقه ي حسن را مي گرفتم و مي کشيدم.پيراهن ،نرم از تنش جدا مي شد.
حسن!دروغگو !حقه باز !دزد! دزد!
آقا نه ،ما نه
مي ديدم که هوشنگ با همان خودنويس مي نويسد،با دستکش هاي نو.مي خواستم بروم و با يک تکه آهن داغ-دستم-بزنم توي صورتش.پاهايم به انگم هاي زمين مي چسبيد.سنگين و بسته مي ماندم.نعره مي کشيدم:هوشنگ ،تو؟
اما صدا نبود.هيچ صدايي نبودالا صداي بوق ممتد.
دستم را مي بردم توي جيبم و خودنويس را لمس مي کردم.بعد سردم مي شد،مي لرزيدم.
بچه ها جيغ مي کشيدند:آقا ما ديديدم،آقا ما ديديم.
من اين کلاس را آتش مي زنم.آتش مي زنم.
کبريت مي کشيدم و مي انداختم روي ميز.
ميز آتش مي گرفت و با رنگ فسفري مي سوخت.حرارت و دود همه جا را مي گرفت .بچه ها جيغ مي کشيدند:آقا نه ، ما نه .
نفسم مي بريد .حرارت مي رسيد به من و عرق مي ريختم
                                                                  *
همه اش خواب مي ديدم.
پاي اين دزدها کشيده شد به اتاق من ،به رختخواب من و به دنياي کوچک و آرام و خواب هاي من .بيدار مي شدم ،سيگار مي کشيدم و بيمار گونه مي نشستم .
بچه ها را به صف مي کردم : تو -نه،تو-نه،تو-نه،تو-صبر کن!
آقا نه ، ما نه
                                                                *

ادامه...


 

+ نوشته شده در شنبه 1388/03/16ساعت توسط امید |

 

اين سه روز بعد از گم شدن دستکش ها پيش آمد ، و پيش آمد باز هم به دفتر کشيده شد.آقاي مدير صورت سرخ شده اش را گردشي داد به جانب من و گفت :آقاي ابراهيمي!کلاس شما دزد دارد.
جواب دادم :آقاي مدير !همه جا دزد دارد.دزد ،فرزند احتياج است.اگر کلاس من دزد دارد ،مدرسه ي شما دزد و فقير دارد-آقاي مدير-و چيزي شرم آور تر از فقر نيست.براي پوشاندن دستهاي فقر ،دستکش ها گم مي شود و براي پوشاندن گردن برهنه ي فقر ، شال گردن. مدرسه ي شما شاگرد هاي گرسنه دارد.کساني سر کلاس من درس مي خوانند که در بيست و چهار ساعت يک وعده غذاي بسيار بد مي خورند،من اين را به دقت مي دانم .
فراش مدرسه را صدا کردم و گفتم:حسن کفاش زاده را از حياط ورزش بياور اينجا!
حسن شاگرد اول کلاس من بود،نه کاملا،چون فرهاد امير کياني تهراني هم بود که پا به پاي او راه مي آمد.فقط در امتحان ثلث اول که بيست و چند روز پيش تمام شده بود حسن هميشه گرسنه بود.من گرسنگي را در خطوط غم انگيز صورت و حرکات دستهاي او مي توانستم ببينم.پيش از اين چند بار مهربان با او حرف زده بود و اقرار کرده بود که چدرش را بدون علت بيکار کرده اند و سالهاست که بيکار است.و هيچ نتوانست توضيح بدهد که از کجا خرج زندگي شان را به دست مي آورد.
پرسيده بودم : مادرت کار نمي کند؟
جواب داده بود :نه.
پرسيده بودم :پدرت گاه گاهي جايي کار نمي کند؟
جواب داده بود : نه .
و محبت من به اين حسن ،نمايان بود.درد او را آشکارا حس مي کردم که درد خاک من است.درد تاريخ زنده ي سرزمين من است.دوست داشتم که به روي موهاي زبر کوتاهش دست بکشم و او سرش را بچسباند به من و خودش را عزيز کند.من آخرين تکيه گاه او بودم.من فرهاد را هم دوست داشتم ، گرچه پدرش بارها سر راهم را گرفته بود و خواسته بود که چند ساعتي در منزل ، فرهاد را درس بدهمو من قبول نکرده بودم، اما اين دليل نمي شد که فرهاد را دوست نداشته باشم.دوست داشتم،بي آنکه نشان بدهم.هميشه در فرزندان اشراف چيزي هست که يک بورژوا رامغلوب مي کند.من نمي خواستم مغلوب شده باشم.
حسن آمد و ايستاد.
گفتم:آقاي مدير نگاه کنيد!اين حسن کفاش زاده شاگرد اول ثلث اول کلاس من است،تصميم گرفته بوديد به او جايزه ي بدهيد.
مدير با تعجب به حسن نگاه کرد و من حرفم را پي گرفتم.: آقاي مدير !آن دستکش ها را که مي خواستيد جايزه بدهيد عرض مي کنم.
گفت:آوه...بله...بله
و بلند شد و از قفسه دستکش ها را در آورد.پرسيد: همين جا مي دهيد يا سر صف؟
گفتم : همين جا. و بعد  به حسن گفتم : شنيده يي که شال گردن علي گم شده ؟
گفت : بله آقا
پرسيدم : فکر مي کني کي آن را برداشته؟
گفت : نمي دانيم آقا
پاهايش مي لرزيد.
گفتم : حسن!دلم مي خواهد که خودت اين بچه را پيدا کني و به من نشان بدهي.
سرش را تکان داد و گفت که نمي تواند اين کار را بکند .گفت که اين کار جاسوسي ست و پدرش به او گفته هيچ کاري در دنيا بدتر از خبرچيني و جاسوسي نيست.
او را فرستادم رفت و باز فراش را صدا کردم.
فرهاد را بياور
فرهاد آمد و ايستاد.
گفتم : فرهاد!مي داني که در کلاس من دزد پيدا شده؟
گفت : بله آقا.
گفتم : نمي تواني حدس بزني که اين کار ،کار کيست؟
گفت: نه آقا.
گفتم : فرهاد !اگر ازت خواهش کنم که دقت کني و اين آدم را پيدا کني قبول مي کني؟
گفت: بله آقا.
گفتم که می تواند برود.علی را خواستم و گفتم که سعی می کنم شال گردنش را پیدا کنم .گفتم به پدرت بگو که مسئولیت گم شدن شال گردن را معلمم به عهده گرفته.بگو که او گفته اگر پیدا نشود مدرسه عین آن را خواهد داد.

                                                                 *
روز دیگر ، بعد از ظهر ، پر علی هم آمد .گمانم بقال بود.وقتی وارد دفتر شد مثل بقالها سلام و علیک کرد و کلاهش را برداشت و همین طور  آن را می زد به شلوارش.
آقای مدیر سرش پایین بود که خواهش کرد بنشیند و مرد نشست و همانطور کلاهش را می زد کنار شلوارش.آقای مدیر سرش را بلند کرد و گفت : بفرمایی خواهش می کنم. و مرد گفت : قضیه ی این دزدی ها چیست؟
کدام دزدی ها ؟
مرد گفت : الان مدتهاست که هر روز یک چیز بچه ها گم می شود . چهار روز پیش دستکش یکی از رفقای علی گم شد و پیدا نشد و حالا هم این یکی.چه فایده دارد شما بچه های مردم را دزد باسواد بار بیاورید؟
از آقای مدیر معذرتی خواستم گنگ و تلخ گفتم : این مساله یی نیست که هیچوقت در مدارس ما اتفاق نیافتاده باشد.خود بنده چهارده سال است معلم مدرسه هستم و بارها مثل این را دیده ام.باید صبر کرد و دزد را گرفت . توی محله ی شما هم دزد هست،اما کسی آن را به حساب محله ی شما نمی گذارد. از طرف دیگر ، ما به عهده گرفته ایم که اشیا گمشده را عینا به بچه ها پس بدهیم.
گفت : خوب بدهید دیگر ، چرا تعارف می کنید ؟ اگر شال گردن بچه ی مرا داده بودید که من مجبور نمی شدم در مغازه ام را ببندم و از کارو زندگی بیفتم.
گفتم : بسیار خوب،همین امروز.دیگر فرمایشی ندارید؟
گفت : قربان شما .  و خداحافظی کرد و رفت.

 

ادامه...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/14ساعت توسط امید |

 

-         آقا دستکش های ما را دزدیده اند !

                                                              *

 زنگ تفریحی بود که جلال به دفتر آمد . می دانی ؟ همانقدر که تو زندگی را دوست داری ، یک بچه کیف نو ، کفش نو و دستکش های نواش را دوست دارد.آیا مطمئنی که هیچ چیز هیچ کس را ندزدیده یی؟

-         آقا دستکش های ما را دزدیده اند !

-         کِی؟

-         زنگ پیش ،آقا !

جلال حرف و صوت گریستن را خوب با هم کنار آورده بود.گفت که آن را – یادش هست – تا سر کلاس با خودش داشته.گفت که دستکش ها را دیروز خریده بوده و بدون آن نمی تواند به منزل برود، چون پدرش حتما خیلی سخت کتکش خواهد زد.

آقای مدیر به من گفت که تحقیق کنم شاید بتوانم دستکش های جلال را پیدا کنم.من گفتم : بسیار خوب ، سعی می کنم.

زنگ بعد ، سر کلاس توضیح دادم که دستکش های جلال گم شده و بدون آن نمی تواند به خانه برود.

-         می فهمید؟ پیدا کردن دستکش ها کار سختی نیست ، چون هنوز هیچکس از مدرسه بیرون نرفته،اما من دلم می خواهد هر کس آن را برداشته – شاید اشتباها به جای دستکش های خودش – آن را پس بدهد.

نخواستم کیف و جیبهای هیچکدامشان را بگردم . این راه من نبود که به ارواح کوچک تاثیر پذیرشان صدمه یی بزنم.یک زنگ استراحت دادم.دم کلاس ایستادم و بچه ها را به صف ، بیرون کلاس نگه داشتم.بعد گفتم که یکی یکی بروند توی کلاس و هر کس دستکش را برداشته در کشوی میزهای عقب کلاس – که هیچوقت کسی پشت آن میز ها نمی نشست – بگذارد.به هر کدامشان هم یک دقیقه وقت دادم که بتوانندفکر کنند و بعد بیرون بیایند.

ساعتی بود پر اضطراب و تاسف انگیز – برای من و برای جلال ، بیشتر از من – که سر انجام همه جا را خالی یافتیم.و جلال بی مهابا گریست.

-         آقا اگر پیدا نشود ما نمی توانیم برویم منزل.ما نمی توانیم،نمی توانیم.

با هم رفتیم دفتر به او گفتم که بهتر است گریه نکند ، چون اگر دستکش های او پیدا نشودخودم یکی برایش خواهم خرید.وقت تعطیل ، معلم ها جمع شدند ، پول هایمان را روی هم گذاشتیم و من و جلال رفتیم همانجا که دستکش ها را خریده بود .دستکش فروش ، جلال را باز شناخت و از گم شدن دستکش ها متاسف شد و در قیمت جفت تازه کوتاه آمد.جلال صورتش را شست و خندید ،اما رنگ سرخ چشمهایش عوض نشد.

                                                                  *

 فردا ، پدر جلال با دستکش ها به مدرسه آمد و گفت که صدقه قبول نمی کند.برایش روشن کردیم که سخن از صدقه نیست.من گفتم :" قربان ، جلال فکر می کرد که گم شدن دستکش ها شما را ناراحت خواهد کرد ، نه به دلیل پول آن بلکه به این دلیل که شما در لیاقت پسرتان شک می کردید." اما پدر جلال روشن نشد که نشد، و سخت هم ایستاد.و همه ی ما را دلگیر کرد.وقتی می رفت گفت : کاری کنید که بچه ها از حالا راه و رسم دزدی را یاد نگیرند.

بی انصاف شده بودم که گفتم : پس شما مخالف این راه و رسم نیستید ، فقط وقتش را مناسب نمی دانید.

جواب نداد.

و دستکش ها روی میز مدیر افتاده بود که ما رفتیم.

                                                                    *

 گاهی فکر می کنی که مردم را "باید" شکنجه داد . گاهی شکنجه را به صورت یک راه حل عادلانه می پذیری .از تو عزیزی را دزدیده اند.ده نفر را هم گرفته اند که می گویند بدون شک یکی از ده نفر دزد است.در بازجویی همه انکار می کنند .آنوقت تو فکر می کنی اگر آنها را زیر شکنجه چینی بگذارند ، ناخنهایشان را یکی یکی بکشند ، با آتش سیگار بدنشان را بسوزانند، تا اقرار کنند ، کار بسیار عادلانه یی انجام گرفته است ، اما یادت نرود که فقط یکی از این ده نفر را باید مجازات کرد نه همه ی آنها را.و همین جاست که تو دیگر عادل نیستی. و من تو را پشت در بسته ی کلاسم می آورم و آهسته در گوشت می گویم: هیچ کدام از این ده نفر دزد نبودند.می فهمی ؟ هیچ – کدام ! و بعد در کلاسم را باز می کنم.

-         بفرمایید آقای بازرس! به بچه های من نگاه کنید ! به چشمهایشان ، به صورت هایشان ، به دستها و حرکاتشان. خوب؟کدام یکی از اینها دزد هستند؟

علی ، یکی از بچه های کلاس من با رنگ پریده و نگاه گیج بلند می شود.

-         آقا شال گردن ما نیست.

                                                                    *

ادامه...

                                                                    *

 

 

عقیق از کتاب "افسانه ی باران"

نوشته ی : استاد نادر ابراهیمی.

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/03/09ساعت توسط امید |

 

داشتم جلسه نقد و بررسی کتاب " دا " رو نگاه می کردم ، یادم افتاد چقدر دلم برای اینجا تنگ شده.

هنوز به اندیشه ی درستی برای ادامه نرسیدم.اما حالا می دونم که این جا رو دوست دارم .

حتی اگه فقط خودم بهش سر بزنم.

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/03/03ساعت توسط امید |

 

داشتم جلسه نقد و بررسی کتاب " دا " رو نگاه می کردم ، یادم افتاد چقدر دلم برای اینجا تنگ شده.

هنوز به اندیشه ی درستی برای ادامه نرسیدم.اما حالا می دونم که این جا رو دوست دارم .حتی اگه فقط خودم بهش سر بزنم.

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/03/03ساعت توسط امید |

 

تمام شد

 

 

و مسلما نه اونطور که می خواستم.

و هر روز که به اینجا سر می زنم چیزی بیشتر از قبل به من می گه که رها کنم.

پس باور می کنم و رها .

 

 

 

زمستان است...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/02/07ساعت توسط امید |

 

 

گاهی نوشته هایی رو می خونم که دلم می خواد پاره پاره شون کنم

 

کتابای سرد بی معنی بی روح بی امید

پوچ

اونوقت می گم انگار می شه قلم به دست گرفت و هر چی خواست نوشت و به خورد آدم داد.

نه

 چیزی که خدا بهش قسم می خوره این نیست.

 

اما هبوط

 

آی آی آی این کلمه هایی که ...

چی می تونم بگم

 

جز از خودشون

 

کلمه هایی که هر کدوم انفجاری رو به بند می کشن

 

و می بینی و حس می کنی که همینه.

 

از درون آتش می گیری و حتی تلخی و دردش برات لذت بخشه.

 

با تمام وجودت درک می کنی که  آره اینه اون عظمتی که خداوند بهش قسم می خوره.

 

کلمه ها وجودت رو به آتش می کشن و تو هر بار بیشتر می سوزی و باز هر بار بیشتر طلب می کنی.

 

تو هر بار بیشتر می سوزی وبیشتر طلب می کنی.

 

بیشتر...

 

 

امید.

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/01ساعت توسط امید |

 

سالها پیش شخصی رو به اسم امید گم کردم ما با هم کتاب هبوط رو خوندیم


هر دوی ما آن روزها در حالت شبه فلسفی عجیبی بودیم .

کتاب اتفاقی دستمان رسید. تمام بشو نبود با هر خطی وهر جمله ای انگار

دریچه ای بر ذهن تاریکمان گشوده میشد


بعد هبوط تنها شدیم................

 

غلامرضا

+ نوشته شده در شنبه 1388/01/29ساعت توسط امید |