پیاز چیز دیگری ست / دل و روده ندارد / تا مغز مغز پیاز است / تا حد ِ پیاز بودن / پیاز بودن ... از بیرون / پیاز بودن تا ریشه / پیاز می تواند بی دلهره ای / به درونش نگاه کند
در ما بیگانگی و وحشیگری ست / که پوست به زحمت آن را پوشانده / جهنم بافت های داخلی در ماست / آناتومی پر شور / اما در پیاز به جای روده های پیچ در پیچ / فقط پیاز است / پیاز چندین برابر عریان تر است / تا عمق ، شبیه خودش
پیاز وجودی ست بی تناقض / پیاز پدیده ی موفقی ست / لایه ای درون ِ لایه ی دیگر / به همین سادگی / بزرگ تر کوچک تر را در برگرفته / و در لایه ی بعدی یکی دیگر / یعنی سومی چهارمی /فوگ متمایل به مرکز / پژواکی که به کر تبدیل می شود
پیاز ، این شد یک چیزی: / نجیب ترین شکم دنیا / از خودش هاله های مقدسی می تند / برای شکوهش...
در ما چربی و عصب ها و رگ ها / مخاط و رمزیات / و حماقت کامل شدن را / از ما دریغ کرده اند ... !
۱: شیمبورسکا شاعری لهستانیه که برنده ی جایزه ی نوبل بوده که هفته ی گذشته در سن ۸۸ سالگی فوت شده.فیلم مشهور" قرمز " کیشلوفسکی با الهام از یکی از شعرهای این خانوم ساخته شده.شعر "عشق در نگاه اول"
+
نوشته شده در جمعه
1390/11/28ساعت توسط امید/کاتب
|
این چای ، واقعی است
و این گلو که جرعه کشِ داغ های توست
..
از واژه ها بخار بلند است
از زخم ها ، شقایق تازه .
سوت ِ قطار ، زودتر از ابر می رسد
و دستمال ِ من
فرصت نمی کند که ببارد برای تو.
..
لیوان ، هنوز هم
از بوسه های تو ...
..
دنیا پُر است از مگس و لحظه های تلخ
..
از دست رفته ام
در برف ، برف ، برف
برفی که پشت پنجره کولاک می کند
برفی که در سکوت ِ جهان
پخش می شود
برفی که رد پای تو را پاک میکند
..
در من
میدان ِ خسته ای است که دور خودش مدام ...
.. نه زخم کهنه بند می آید
نه برف ِ پشت پنجره،
نه خاطرات ِ تو.
+
نوشته شده در چهارشنبه
1390/11/26ساعت توسط امید/کاتب
|
سجاد زند: زندگی قواعد دست و پاگیر زیادی دارد . یعنی ما نمی توانیم کلی تجربه در زندگی مان داشته باشیم . قانون های اجتماعی دست و پای آدم را می بندند و در نتیجه تو می مانی و کلی مسیر ِ نرفته . اما خوشبختانه ادبیات وجود دارد . در رمان می توانی بروی توی نقش و پوست یک نفر دیگر و تجربه های جالبی داشته باشی. اگر مثل من آدم ترسویی هستید ، حتما این کتاب را بخوانید . چون در زندگی ِ واقعی که نمی توانید از این تجربه ها داشته باشید . اسپارکس ، نویسنده ی کتاب از مفاهیم کلی که شامل همه ی انسانها و در همه جای جهان است شروع میکند ؛ آن چه ما اسمش را زندگی می نامیم و این گونه به مفاهیمی چون عشق ، رنج ، مرگ و خوشبختی می رسد
+
نوشته شده در پنجشنبه
1390/11/13ساعت توسط کاتب
|
"کتاب یعنی سر پایین آوردن و گوش دادن به حرفِ دیگری . برای همین است که ذاتا نقیضه قدرت است ... "
بعضی کتابها ها ستند که آدم آنها را در کتابخانه اش نگه می دارد اما سال تا سال برنمیگردد نگاهشان کند ، آنها را ورق بزند و حرف هایش را زیر لب برای خودش مرور کند. اما در عوض ، کتابهایی هم هستند که آدم دوست دارد بعضی روزها برگردد ، دستش را روی شیرازه ی کتابهای کتابخانه اش بکشد ، آنها را پیدا کند و بیرون بیاورد ، روی تختش بنشیند و دوباره ورق بزند و با آدمهایش همراه شود.
+
نوشته شده در پنجشنبه
1390/11/13ساعت توسط کاتب
|
امروز یک ساعت تموم توی کتابفروشی می چرخیدم.ورق می زدم.دید می زدم.کتابها رو نگاه میکردم.اسم کتاب / اسم نویسنده. گهگاه به قیمت هم توجه میکردم.گاهی فورا می بستم . گاهی تا چند قدم همراه خودم می بردم و دوباره برمیگردوندم.یک ساعت مثل برق و باد گذشت.گذشت.گذشت تا رسیدم به کتابهای دکتر شریعتی .از این کتابهای لاغر ِ پر مغز . خریدم.جمعا شد ۱۵۰۰ تومان.خوشم اومد.کتاب "پدر مادر ما متهمیم " رو تازه تموم کردم.دوست دارم مغز دکتر رو بیشتر بفهمم.مغزی که اسلام رو نه بر حسب ِ تعصب و نه بر حسب ِ کینه توزی ؛ خوب و حقیقی تشریح کرده.زنده باد دکتر شریعتی.
+
نوشته شده در سه شنبه
1390/10/13ساعت توسط کاتب
|
سلام.خواهی نخواهی اونقدر زندگی ما پر شده از گرفتاری و دل و ذهن مشغولی که فرصت ِ لذت بردن از خوندن کتابهای کاغذی خیلی کم شده . کلا توجه به کتابهای کاغذی خیلی کم شده . اما باز هر چقدر کتابهای الکترونیکی و ای بوک ها و کتابهای صوتی خودشون رو هل بدن توی زندگی ما باز نمی تونن با کتاب کاغذی رقابت کنن.کتابهای کاغذی که گاهی خیس می شد از فرط اشک و گریه های ما ... خلاصه با همین توان ِ کم و لنگ لنگان دوست دارم دستی به سر و روی این وبلاگ بکشیم که خوب بشه و بیشتر مورد توجه ِ لااقل خودمون قرار بگیره.متاسفانه یا خوشبختانه من کتابای الکترونیکی زیادی دارم که هر از چندی ایشالله می ذارم برای دانلود تا بخونیم و نظر بدیم.البته قابل انکار نیست که نقش ِ امید و "امید" ی که داره با من این وبلاگو می چرخونه بی تاثیر نیست.باید موضوعات رو دسته بندی کنیم . یا هر هرهفته به یکی از نویسنده های جهان سر بزنیم و مقداری از مطالبش رو پیدا کنیم یا می تونیم از قرار هفتگی ِ کتاب خوندن شروع کنیم.
تشنه ی پیشنهادات شما هستیم.
+
نوشته شده در دوشنبه
1390/09/07ساعت توسط کاتب
|
امروز در یک حرکت ِ کاملا جوگیرانه به سمت کتابفروشی یورش بردم و یک راست به سمت ِ اسمِ شاملو حرکت کردم.دنبال ترجمه های شاملو از شعرهای شاعران خارجکی بودم که چشمم به جمال ِ "حافظ ِ شیراز" منور شد.خریدم.کاملا جوگیرانه.البته به خاطر فونت و َ ُ ِ ّ که گذاشته بود گفتم شاید به این طریق شاید بتونم حافظ خوان بشم.رفتم محل کار و به استادم گفتم.استادجان حرفهایی درباره ی این حافظ ِ شیراز ِ شاملو زدند که به کل از خریدنش پشیمون شدم و ۱۴ هزار تومان ِ پول ِرایج ِمملکت از دستم پرید.گویا شاملو - که احترام زیادی براش قائلم و دوسش دارم- دخل و تصرفاتی در شعرهای حافظ انجام داده که شایسته نیست و گویا این کتاب قدیم ندیم ها مقدمه ای از شاملو داشته که خیلی زننده بوده.گویا غزلهایی در این کتاب به کار رفته که اصلا روح ِ حافظ هم از اون خبر نداره و خبری هم از غزلهای معروف ِ حافظ نیست.گویا حتی " َ ُِ " که گذاشته چندان قابل اعتماد نیست.خلاصه از من می شنوید هیچ وقت جوگیرانه کتاب نخرید!
+
نوشته شده در یکشنبه
1390/05/02ساعت توسط کاتب
|
"شگفتا
وقتی که بود نمی دیدم
وقتی می خواند نمی شنیدم
وقتی دیدم که نبود
وقتی شنیدم که نخواند ..."
+
نوشته شده در دوشنبه
1390/03/23ساعت توسط امید/کاتب
|
چند باری اسمش به گوشم خورده بود. ناطور دشت . نوشته ی جی دی سلینجر . خوندم . توی همون سه - چهار روزی که تعطیل بودیم. شخصیت ِ هولدن ( پسر نوجوونی که راحت روایت می کرد) گاه گاهی منو میخندوند و گاه گاهی حرصم رو در می آورد . پسری شر و شیطون که ممکنه در طول روز با خیلی از اونا توی اتوبوس یا خیابون مواجه بشیم. در ظاهر ممکنه احترام بذارن اما در فکرشون ممکنه کلی لیچار بارمون کنن . ازش خوشم اومد و یه جاهایی دلم براش سوخت بس که تنها بود . هولدن کالفید ! پسری که حالش گرفته می شد و میومد تا کاری انجام بده تا حالش خوب بشه که بدتر می شد !
من خوندن این کتاب رو به همه توصیه میکنم.
+
نوشته شده در دوشنبه
1390/03/23ساعت توسط کاتب
|
کسی
راضی نیست . برای من هم که برای اولین بار به نمایشگاه تهران رفتم راضی
کننده که نبود ؛ هیچ ؛ منو دچار شوک هم کرد ... نمایشگاه بین المللی تهران
در مصلا مثل بادکنکی بود پوچ . فضای به هم ریخته ش با امکانات کم و البته
احترامی که به بازدیدکننده ها گذاشتن و کیف ها رو گشتن...یکی
در سایتی نوشته بود که همونطور که برای عزا گرفتن و برای غم از دست دادن
کسی به مسجد می ریم ، ما هم برای از دست دادن کتاب به مصلا رفتیم !
+
نوشته شده در دوشنبه
1390/02/26ساعت توسط کاتب
|